تبليغاتX
تنهاترین تنهای تنها

تنهاترین تنهای تنها

 



بنام عشق،به ياد عشق،براي عشق

 

بنام عاشقي که فانوس قلبش طنين عشق مي نوازد

 

تقديم به عشقها و آرزوها واميدها و انتظارها

 

به کساني که عذاب مي کشند و از عذاب عشق لذت مي برند

 

تقديم به اشکهاي سوزان و خنده هاي ناپيدا

 

به فنا شده هاوتباه شده ها

 

و سرانجام تقديم به کساني که چون اقيانوس ظاهري آرام و باطني

 

شوريده دارند

 

فرياد برآوردم چه کسي همدم من مي شود تا تنهاييم را با او قسمت

 

کنم؟

 

فقط سکوت بود و سکوت و ازآن زمان ،

 

 تنهاييم را با سکوت قسمت مي کنم،

 

امشب وجود خسته و پاييزي دلم احساس مي شود.

 

دلم غمگين است و جاي خالي لحظه ها جان مي سپارند

 

و مي ميرند،

 

لحظه هايم پر شده از احساس مرگ و تنهايي و سکوت



شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن

 

گر چه دور افتاده ام اما فراموشم نکن



یک شب کنار شمعی، تا صبح دم نشستم

 

او گریه کرد می سوخت، من هم زغم شکستم


 

در آن شب سیه رو، یادم به چشمت افتاد

 

آن مستی نگاهت، بر روی چشمم افتاد

 


آهسته اشکی آمد، پایین ز دیدگانم

 

گویی به شعله آمد، شمع درون جانم

 


آن قطره اشکم آخر، بر روی شمع لغزید

 

خاموش گشت آنگه، دودی به ناز رقصید

 


از طرح دود آن شمع، در آن سیاهی تار

 

شعری نوشته می شد، آهسته روی دیوار

 


دل می تپد به سینه، با یاد روی دلدار

هر جا که هستی یارم، باشد خدانگهدار


 

نوشته شده توسط متین در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 6:11 موضوع | لینک ثابت


سلام به کسانی که به این وبلاگ دوباره سر زدن یا در آینده سر   

 

 می زنن این وبلاگ از وقتی که حک شده بود تا حالا به روز نشده بود

 

 ولی دوست دارم دوباره شروع کنم نمی دونم چرا ولی حس می کنم گم

 

شدم اینجاس کمکم کنین که دوباره بتونم شروع کنم ممنون از همتون


 

نوشته شده توسط متین در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 4:34 موضوع | لینک ثابت




آشنای ده

مرا با رقّت اندوهگين تر آهوان دشت
مرا با وحدت آواره تر پروانگان باغ
اي محبوب !
اينک روي در رو بين
.

منم ببري جدا از جفت
ميان بهت زرد جنگلي خاموش و پائيزي
خروش سر کشي هايم درون سينه مي ميرد
و سوز ناله هايم
- مطلع غربت
-
درختان را از ايمان نباتيشان
به شنزار بيابان هاي غمگين باز مي گيرد
.

الا اي آشنا با روح من
اي سرزمين بکر !
مرا با مهرباني هاي خود بنواز
و جانم را از اين تنهائي کامل رهائي ده
.
تو در من چون نسيمي ساده
،
چون فصلي صميمي گيسو افشان باش
و ذرات تنم را زين سکوت
- اين انزواي تلخ
-
اي جالب ترين گل بوته ي رنگين !
جدايي ده
.
مرا در انقلاب چشم هايت
- بستر دريايي تکوين
-
شفيق موج عرياني کرامت کن
ستوه انجمادم را
به آبي رنگ آفاقي دگر
اکنون خلاصي بخش
و در اين حزن مکتوم
،
اين شب غمناک
مرا با عصمت چشم وجيهت آشنايي ده
...



 

نوشته شده توسط متین در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 4:28 موضوع | لینک ثابت